تبليغاتX
فرزند سرما

فرزند سرما

یخ جوشان

سرد سرد می شود هوای این شهر ان زمان که دیگر نگاه هیچ دوستی  خیره به  پنجره ای نیست.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:44  توسط امیر  | 

در اتاقكي قرمز شده

با امواجي از جنسِ باكره‏اش

زني

خيال‏هاي خفته را

            مي‏بافد

از پيله‏ي تنهاييِ

نوزادان باران

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:8  توسط امیر  | 

قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 18:46  توسط امیر  | 

 

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم پس هست

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:30  توسط امیر  | 

شعری از پریدخت ایرانی
ریشه در اعماق اقیانوس دارد - شاید
این گیسو پریشان كرده
بید وحشی باران .
یا ، نه ، دریایی است گویی ، واژگونه ، بر فراز شهر ،
شهر سوگواران .


هر زمانی كه فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش :
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران ؟


چشم ها و چشمه ها خشك اند .
روشنی ها محو در تاریكی دلتنگ ،
همچنان كه نام ها در ننگ !


هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد .
آه ، باران ،
ای امید جان بیداران !
بر پلیدی ها - كه ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا‌، چیره خواهی شد ؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:0  توسط امیر  | 

http://girl-vida.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 19:4  توسط امیر  | 

سکوت کرده بودم چشام به راه نبود *  بغل دستیم داشت اهنگ گوش میداد گهگاه اس ام اسی هم ردوبدل میکرد واسش نوشته بود اگه یه روز نبینمت میمیرم حساب کردم اون وقت من خیلی وقته مرده ام؟ نمیدونم اون واسش چه جوابی فرستاد ولی می شدجوابایی رو حدس زد:منم بی تو میمیرم  ـ تو اولین واخرین عشق منی ـ تنهات نمیزارم و..... تو این فکرا بودم که شیرین خوابم برده بود بیدار که شدم نه بغل دستیم بود نه بقیه مسافرا اخه داشتیم میرسیدیم پیاده شده بودن از کنار جاده همشون گل میچیدن اقای راننده قربون دستت من دوباره میخوابم  رسیدسم بیدارم کن ....یا نه بیدارم نکردی  هم نکردی  دوستان راحت گلاتونو بچینید من میخوابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:43  توسط امیر  | 

کبوتر؟؟؟؟؟ می مونی؟....یا....تابلوی نقاشی من

پر شده از کسالت

 یک طرح تازه تر می خواد

 ذهنم نداره طاقت

ماه و ستاره , دریا

دیگه شدن قدیمی  

ماهی قرمز ما

با غم  شده صمیمی

آبی و زرد و طوسی

تکراری و دوبارست

قاب کنار طاقچه

تو چشم من هزاره ست

امان از این کشیدن

کشیدن و ندیدن

غرق  تو آب رنگی

هرگز نشد رسیدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:4  توسط امیر  | 


مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد او آمدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد جوان در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرد اخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت:«اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.»


مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيار هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پير مرد چطور ادعا مي كند ه قلب زيباتري دارد.


مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت:« تو حتماً شوخي مي كني...قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.»


پير مرد گفت:« درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.


گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار دهم. اما چون اين تكه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.


بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كسي بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند ،اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند... حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟»


مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير بود، به سمت


پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:39  توسط امیر  | 

گاهی وقتا لازمه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:59  توسط امیر  |